To my 30th

حوالی ۶ عصر توی پاویون نیمه تاریک دوتایی رو تخت سین نشسته بودیم و لیوانای چای تو دستمون، شکلاتا پخش رو تخت و آلبوم شجریان هدیه ی نون پخش میشد و دقایق لذت بخشی فارغ از مکان برام ساخته بود، تصویری که بُلد میمونه برام.

صبح روز بعد که میخواستم نوت مریض رو کامل کنم، سر ساعت ۷ با خوابالودگی و عصبانیت از دختره که انقدر زود چراغو روشن کرده بود و همه بیدار شده بودیم، زدم بیرون و هوا نمیتونست قشنگ تر باشه، سوز ریز قابل تحمل و دلچسب، بارون خیلیی ریز و ظریف که میبارید و میخورد توی صورتت.

دو ساعت بعد توی خونه زنگ رزیدنت و خبرای ِ بد رسیده و اتفاقات نادر ا شانس من و گریه و کمتر از ۴ ساعت با هول و ولا خوابیدن.

حالا بیدارم، شجریان داره به جونم میشینه، منتظر که دخترخاله بیاد و کیک وعده داده شده رو براش بپزم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۹ ، ۱۷:۱۷
من ِ ۲۱ ساله

دوش گرفتم و با حوله روی تخت دراز کشیدم، چند دقیقه ی لذت بخشی که یکی دو سال میشه برای خودم کشفش کردم. برگه های شرح حال پایین تخته و در حالی که دو تا کار از چهار تای امشب رو تیک زدم، به نوشتن اونها فکر میکنم. اگر ۶ تا آماده داشته باشم به آرامش خوبی میرسم. مورنینگها مجازی شدن و بخصوص وقتی مثل دیشب از ساعت ۱۰ خواب بوده باشم، میتونم حین مورنینگ ها از خواب نمرده و به آسه آسه صبحونه خوردن و آماده شدنم برسم.

مود؟ خوبه، قشنگه، عصر به لول جدیدی دست یافتم و هنوز لذتش رو روحم داره حس میکنم، خیلی خیلی مفصل تر باید راجع به این چیزا بنویسم و این دو خط ِ درهم و برهم محض یادآوری واسه بعد ها باقی میمونه.

میخوام که برگردم به سبکی ای که داشتم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۹ ، ۲۳:۱۳
من ِ ۲۱ ساله

دو و نیم ِ دیشب بود که تو نورای ریز ریز ِ هال رفتم سمت آشپزخونه و بقیه ی شربتی که آماده کرده بودم رو آروم روی باقلوا ها میریختم. تصویر لذت بخشی ساخته شد برام و دور شده بودم از واقعیت، تصور چنین اتفاقی تو خونه ای که خونه ی خودم باشه و کسی که اون سر تخت خوابه برام حس خوبی داشت.

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۷:۱۵
من ِ ۲۱ ساله

دیروز داشتم فکر میکردم که خب یه خبری؟ اتفاقی؟ و نقاشیه تو ذهنم بود، تا این که صبح امروز پیام خانوم ِ میم مبنی بر این که نقاشی رو به ناشرم نشون دادم و دوست داشت و قراره روی دفترچه و ساک پارچه ای بره رو دریافت کردم؟ قشنگ بود اما ذوقناک نه، دلم میخواست پیام حاوی اینکه بیا پولتو بدم باشه:)) نه این که حالا تغییراتی که باید اعمال بشه و.. اما خب قشنگه، نیست؟

بعد هم دختر خوب، مگه وقتی توی بحرانی، نمیگی کاش آروم باشه اوضاع و خوب درس بخونم؟ خب الآن همون وقته دیگه، حالا تو از سر صبح صبحونه ی مفصل زدی و چای و شعله زرد و حالا از سنگینی چشمات رو همه:)) یخورده رعایت کن دیگه بچه؟ دو روز دیگه پره داری! در واقع هفته ی بعد همین روز. خوب پیش ببرون بچه، پشیمون نشی یه موقع..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۸ ، ۱۲:۵۲
من ِ ۲۱ ساله

دارم به همه ی چیزای قشنگی که میشه توی اون دو روز تجربه کرد فکر میکنم و میبینم چقدر میشه ۲ روز رو قد خیلی وقتای دیگه زندگی کرد، کاش از داشتنش مطمئن بودم تا حالمو قوی و محکم نگه میداشتم تا به اون موقع، اما من دلم روشنه براش.. حس میکنم قراره تموم اون خوشیا رو احساس کنم..

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۸ ، ۱۲:۲۷
من ِ ۲۱ ساله

دیروز نوشته بودم که امروز قراره دوباره جمع شم و به خوب خوندنای قبل برگردم، نشد اما، امروز اما میشه، یعنی باید که بشه، بهونه ت چیه دختر؟

تو حساب کتابای سر انگشتی، حالا به راحتی نه اما خب سخت نیست رسوندن به اون ساعتی که میخوای و میدونی اگر یکبار برسه دیگه برگشتن ازش سخته، این بار رو هم دلت بخواد که بترکونی، چون وقتی دلت بخواد کارای خوب خوب انجام میدی، تازه اگر بترکونی زبونت دراز تره، خیلی دراز تر، باز سبک سنگین کن، همین که الآن و آخر این حرفا گوشی دستته هم مشکل داره، باید مث میگ میگ یهو با سرعت دور میشدی و گوشی میپرید رو هوا:)) 

یدور دگ ثابت کنیم خودمونو:)) همین چیزای ریز ریز پیش میبرنمون به سمت چیزای قشنگ تر..

و چقدر دلم داره بیشتر میخواد که هر چیزی رو بدونم و بتونم اپروچ کنم، چقدر لذت بخشه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۸ ، ۱۲:۵۵
من ِ ۲۱ ساله

وقتشه که رهاتر بنویسیم دختر قشنگم:)) و خب باید بگم که اگر میدونستم قراره چنین ویدکالی باشه، ضبطش میکردم.. شاید هیچ وقت سراغش نمیرفتم برای کامل دیدن، اما این که میدونستم برا همیشه موندگاره دلمو قرص میکرد، بهرحال کیفشو بردم بخصوص توجهای ریز ریز دلچسب دوباره.

+باورشون نداره:)) باور نکردنی هم هست اما من چرا دارم انقدر زیاد آخه؟:)) خدایا بشه بشه بشه.. مث همون موقعی که تو اولین پست وبلاگ دلم سفر میخواست و خیلی خیلی بهترشو برام جور کردی، حالا هم برام بهترینو بخواه❤

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۵۶
من ِ ۲۱ ساله

نشستم روی صندلی پشت میز و تکیه دادم به دیواری که سرده و سرمای کمرم حس اینسکیوری میده، بهرحال، دارم قهوه ی تلخ میخورم که نمیدونم چرا یهو تصمیم گرفتم شکر توش نریزم و ازش لذت نبرم و یه دونه شکلات قهوه ی خیلی خوشمزه ی مگا استار آوردم بجاش. بله بله من از همونام که قهوه ی تلخ بخورم قیافه م تو هم پیچ میخوره و حرفه ای و خفن نیسم:)) تازه یه وقتا سعی میکردم شکلاتای تلخ یا که قهوه رو با توجه به مکان گیرنده های تلخی روی زبون بخورم بلکه کمتر حس بشه اما موفقیت چندانی نداشتم.

آخر هر جمله یه انی وی میاد توی ذهنم که بعد با بهرحال جایگیزینش میکنم و آخر سرم حذف میشه:))

کم کم پستای قبل رو که آرشیو کردم برمیگردونم و اینجا رو کامل میکنم.

بلخره برگشتن باید از جایی شروع شه و این چهار پنج روز هپروتی رو میخوام امروز کاتش کنم و دوباره اون بد اسه بشم:))

پس بریم که یه ارتوی خفن و متمرکز رو پیش ببرونم، آباریکلا:))

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۸ ، ۱۴:۰۰
من ِ ۲۱ ساله

مگه نمیخواستی تموم این ذوق رو ببینی؟ مگه قشنگ نیست حالا کویر براش با یاد تو همراه بشه، هر چند خودت اونجا نباشی؟ گمونم تقصیر دو تا مسئله ست، تایمینگ اشتباه و این که دیروز اول فکر کرد دوتایی میریم و بعد فهمید که نه، اونجا انگار جور غیر قشنگی شکستم. بهرحال، یادت بیار که چقدر دوسش داری و وصل جونته. ک چقدر خوشحال میشی از خوشحالیش..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۸ ، ۱۰:۵۴
من ِ ۲۱ ساله

انگار اون زن اصیل و کلاسیک ایرانیه م واقعا، ایرانی ای که آذری بودن بیشتر قاطیشه.. لعنت به تموم خصیصه های عجیب غریبی که رو میشه از ادم بلخره

.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۸ ، ۰۱:۴۵
من ِ ۲۱ ساله