فاجعهترین وقتیه که میتونستم سریال جدید شروع کنم، اما ریواچ گریز اناتومی حین انجام کارام تموم شد و شد آنچه شد، فصل یک دکستر تمومه و ای لاو ایت!
فاجعهترین وقتیه که میتونستم سریال جدید شروع کنم، اما ریواچ گریز اناتومی حین انجام کارام تموم شد و شد آنچه شد، فصل یک دکستر تمومه و ای لاو ایت!
صبحه، نسبتا زود، سیمبا رو بغل گرفتم و بردمش جلوی پنجره، حین برف قبلی شوق زیادی برا دیدن دونههای برف درشت نشون داده بود. نرم تو بغلم مونده بود و خبری از تلاش واسه پریدن و رفتن یا هرگونه مخالفت دیگهای نبود، اگر ساختمون روبرویی ساخته نمیشد هنوز بهترین ویو رو داشتیم، رودخونهی دور، درختای دورتر، و زمینای صاف تا به اونجا. یه عالم کلاغ به صورت پراکنده رو زمین نشسته بودن، هربار یکیشون نزدیک تر به ما پر میزد و میپرید سیمبا با چشمای گرد شده تا اخر دنبالشون میکرد و دمش رو نه با حرص شکار بلکه اونطور که وقتی شیطنتش میگیره بازی بازی طور تکون میداد. وسطا دستش که رو دستم بود، یا زیر و پشت گردنش رو میبوسیدم و باز به دنبال کردن کلاغا تو پس زمینهی سفید و سرد ادامه میدادیم. دوتا روباه رفتن پشت ساختمونی که خب اگر جای دیگهای جز جلوی دید من بود خوشحال تر بودم، کلی منتظر شدم و دقایق زیادی بعد از اون سمت اومدن بیرون و در امتداد رودخونه راهشون رو ادامه میدادن، هرچی پیش میرفتن کلاغای اون حوالی رو دستهای پر میدادن.
با خودم فکر میکردم همین دقیقا، همین زندگیای هست که میخوام. خونهی جنگلی، دیدن دشت و درختا و آب و هواهای مختلف و پرندهها و حیوونایی که میتونن باشن و نرم بوسیدن عزیزانم که باهم اونجاییم و قلبی که تند تند و برا دلایل سخت و یا اسون فشرده و غمگین نمیشه.
میم اومده، رفتیم کافهی همیشگی قبلتر ها، همون کافه که جای کافهای اومد که توش اپیزود جدید گیم اف ترونز دیده بودیم و دفترچه به دست پلن استارتاپمون رو چیده بودیم و پاستاهاش رو دوست داشتیم و کولاکافی امتحان کردیم.
اهنگها زیبا بودن، مود ما نه. اولش که از اوضاع ده روز گذشته صحبت کردیم و گریه کردم، بعد هم موضوعات دوست نداشتنی دیگه.
رفتیم لوازمالتحریری نزدیک اونجا، سرمای فجیعی بود. برا جوجه پاککن دایناسوری و دفترچهی دایناسوری و هایلایتر حیوونی خریدم و داخل بگ بامزهای که روش پیشی داشت گذاشتم، امیدوارم فردا ببینمش. واسه پسر هم خودکار گربهای گرفتم:)) دلقک و وایکینگش رو برا برادرام گرفته بودم که دلقک رو خودم صاحاب شدم:"
رسیدم خونه، با الی صحبت کردم و دلم نمیخواد به زندگی برگردم، نه تنها درس، بلکه خود زندگی و نفس کشیدن و فکر کردن.
ثبت نام کردم، درس رو اما خوب پیش نبردم. نمیدونم چقدر در ادامه میتونم سیو د دی کنم.
تموم شب با خوابهای ناجالب سپری شد، خوابهای بد، خوابهای پر از استرس، خوابهای عجیب و تخیلی. یه الگوی تکراری تو خوابهام در رابطه با موضوعی وجود داره که غمگین کنندهست، حتی دلم نمیخواد بنویسم که بلکه الگو تموم شه و من هم یادم بره.
دیشب دلم میخواست بیشتر و بیشتر حواسم از همهچی پرت شه، اما بعدش و طول شب و صبح هنگ اورش رو هیچ دوست ندارم، تو شرایط ناپایدار و بی ثبات، وگرنه اگر بعدش راحت هزار ساعت بخوابی و بی دغدغه باشی خب قشنگ میشه دیگه. ولی باقی وقتا صبح رو همراه عذاب وجدان میگذرونم، نمیدونم چرا.
پیامکا برگشته، خب؟
امروز باید آزمون رو ثبتنام کنم.
باید به روتین کار و زندگی برگردم. بعد امتحان سهشنبهی قبل افسار کار از دستم در رفته. شب اوضاع رو ثبت میکنم.
ده روزی بود که بخاطر معده سمت قهوه درست کردن نمیرفتم اما امروز که رفتم براش کلدبرو رو راه بندازم دوباره سیمبا اومد. یادم افتاد یه مراسمی داشتیم اینطوری باهم، تا صدای وسیله هارو میشنید بدو میومد رو صندلی و بعدم رو اپن، تو نزدیکترین جا بهم میشست و هر وری میرفتم کلهی گرد و چشمای ورقلمبیدهش میچرخید سمتم، اخر سر هم موقع ریختن یخا سرش رو میاورد جلوتر و بو میکرد و در محفظه رو میذاشتم، تو این مرحله جلوتر از من میدویید سمت اشپزخونه مخفی تا درو وا کنم و تو همون حین که دستگاهو میذارم اون تو، بدوعه بره زیر کابینتا قایم شه، اما اخرا یه دست سیمبا و یه دست دستگاه میرفتم داخل. امروز هم تکرار شد. میگن گربه یاد نمیگیره میگن فلانه میگن بهمانه، من اما این کانکشنی که داریم رو خیلی دوست دارم. این که کارای روتین انجام میدیم، این که به هر کسی جز من تاحالا فیف کرده، به این که خیلی وقتا میاد و کنارم یا پایین مبلی که نشستم میشینه و وصله بهم.
به جایی رسیدیم که مثل هزار سال پیش به دوستامون میگیم فایل فلان کتاب یا ویسو داری؟ بیام بگیرم.
دیشب که الی زنگ زده بود بهم که تا ۲۰ ساعت دیگه تموم میشیم و داشتیم شرایط رو اگزجره میکردیم، تموم ساعات پایانی رو پلن میچیدیم. میگفتم یه شب تا صب میشد رف تو خیابونا و معاشرت دسته جمعی و رقص و نور و خوشحالی! منظورم تو این شرایط نیست، وقتیه که واقعا بدونی به هر دلیلی ۲۴ ساعت دیگه زندهای فقط.
تو همون حین بچهها چای دم کرده بودن، اخر شب بود و نمیخواستم بخورم، اما حین صحبت تو یه لیوان کوچولوی قهوه چای ریختم و شات مثلا اخر چای رو زدم.
بهش میگم بیا از این به بعد چند وقت یبار فکر کنیم واقعا ۲۴ ساعت از زندگیمون مونده و صحبت و فکر راجع بهش خوش میگذره:))) متاسفم برای وضعیت جوان ایرانی.
ولی خب نباید اینطور باشه که الی بگه میمیریم، بگم خب؟ همگی تموم میشیم دیگه، راحت.. چیزیه که دلم میخواد، تموم شدن به یکبارهی زمین. بی اندوه بازماندگان.
تنگ و گشاد شدن کانال نخاعی و تروما به اون قسمتا رو میخوندم و اینطور بودم که چرا انقدر پیچیدگی؟ چرا پوشال نریختی داخلمون که انقدر بیماریهای عجیب نباشه؟ که مثلا صبح تا شب گذروندنم انقدررر سخت نباشه؟ هر روز یک پروژهی سنگینه تقریبا.
محتواها غمگینن و ناامید. خودم؟ اونقدرا موقع نوشتن غمگین نبودم، قرصاست؟ شرایطه؟ تا حدی ایمنم کرده جز به درد و غصهی از دست رفتهها و درد صبح تا شبی و مزمن معدهم.
داشتم دوش میگرفتم و همین طور که شامپوی رو موهامو میشستم بوهای مختلف این چند روز به مشامم میخورد، بوی کرم موهای مختلف و فوم فر کننده(چون هر روز باید موی فر رو خیس و دوباره با مواد استایل کرد) و بادی اسپلشی که نباید اما به موهامم میزنم، بوی عطری که از بغل ناشی میشه، بوی عطر داداشه که همین نیم ساعت قبل تر گفتم بیا ببینم این جدیده و چیه.
یادمه وقتایی که علیکافه زیاد میخوردم تماما موهام بوی اونو میگرفت، و البته urine ادم.
جالبه ولی واقعا همهی اینا جدا جدا حس میشد، شاید هم بی اینترنتی داره توهم زدهم میکنه.
گمونم طی سه چهار هفتهی گذشته هر وقت کم آوردم، کلافه بودم و یا داشتم خفه میشدم، چپیدم زیر دوش آب گرم، حتی هر روز، حتی روزی دوبار.
دیشب دیر خوابیدم، سریال مسخرهای که تو این روزا گیرم اومده بود رو میدیدم، برای همین هم آلارم رو برای یک ساعت دیرتر ست کردم که بیشتر بخوابم، اما حتی یک ساعت زودتر از روزای عادی بیدارم کردن که فشار مامان بالاست و حالش خوب نیست. اومدم بالا، یسری قرص و اینا بهش دادم و منتظریم ببینیم چی میشه. بیمارای تو درمانگاه بودن با سلیطه گری میتونی بهشون مسلط شی و قبولت کنن و اروم بگیرن، برا مامان نمیشه! مصلحتی میتونی فشار و علایم رو بالا و پایین بگی که اروم شن بدون استرس و بعد اخر سر اصلاح کنی، مامان الرت تر از این حرفاست، خلاصه که اینجا کنار مامان دراز کشیدم و منتظرم اروم شه. این وقتا فکر میکنم که دلم نمیخواد یه قدم و یه شهر هم از خونه دور شم..
صدای باد شدیدی میاد و دیگه این صدا اذیتم نمیکنه چون ناامنی های خیلی بزرگتری مارو در بر گرفته. دارم درس میخونم و لازم بود بنویسم که وقتی حواسم هست معدهم بهتره و مثل چند روز گذشته صبح تا شبی شاید درد نگیره و روزگارم رو سیاه نکنه، وسط درس خوندنا فکرای مختلف میاد تو سرم و دقیقه هارو میشمارم تا ۲،۳ بعد از ظهر که قرصه رو بخورم و این هجوم کمتر شه. البته که افکار و ترس ها و هیجانات مربوط به اوضاع کشور مدام هستن و قرصه هم مقابلشون بی فایدهست.
تو این چند روز بی اینترنتی یک روز و نیم فلج شدم بخاطر استرس وحشتناکی که از سر گذروندم، و تقریبا زیاد گریه کردم. بعدتر سعی کردم ادامه بدم کنار تموم ترسا و ابهاما و درد معدهی وحشتناکم، و کمی به درس خوندن برگشتم.
۱۰۰ گیگ تو گوشیم جا خالی کردم:))) بس که بیکارم و تنها کاری که میشه با گوشی کرد همینه!
و نوشتن ها هم برگشتن، از دیشب دارم چندتایی از وبلاگاتون رو میخونم و متوجه شدم بیشتریتون کانال دارین. چقدر دلم برای دوستای کانالیم تنگه و نگرانشونم.
خوبه که اینجا هست، اما حتی این هم حس خیانت بهم میده تو این اوضاع!
همهش برا این بود که بگم هر لحظهش حواست به معدهت باشه بچه که لحظه به لحظهی روزاتو بگا نری! که تو احوال بد بیام بخونم و بدونم بعدش بهتر میتونم بشم!! بس که اون لحظهها فقط به تموم شدن فکر میکنم.
صبح آیینه نشون میداد که جوشهای زیادی که بعد بیهوشی ایجاد و به دست خودم بیشتر و بیشتر شده بود بخاطر این چند روزی که حواسم بوده و اقداماتی انجام دادم تغییرات خوبی داشتن و کمتر شدن. ترازو وزن پایینتری نشونم داد. دیروز تعداد ساعات مناسبی درس خوندم، و میشه گفت میشه امیدوار بود اگر که ادامه داد.
اسکرانچیم تو دستم نبود، لحظهی آخر فکر کرده بودم موهامو با کلیپس جمع کردم و اسکرانچی رو از دستم درآورده بودم. یکی از خودکاراشو برداشتم، موهامو پیچیدم و خودکارو کردم تو موهام. یخورده جمع و جور کردم و داشت برامون غذا درست میکرد و نوشیدنی. کارامون تقریبا همزمان تموم شد و نشستیم به غذا خوردن و حرف زدن..