To my 30th

Elder wand

چهارشنبه, ۲۱ آذر ۱۴۰۳، ۱۲:۴۷ ق.ظ

یک ماهی میگذره که با میم آشنا شدم، به طرز قشنگ و جادویی ای. با تی‌شرت هری‌پاترم از یه مهمونی که اونجا رفتنم هم عجیب بود استوری کرده بودم، عجیب چون معده درد شدیدی داشتم و مهمونی عصر رو سریعتر برگشته بودم و از زیر سرم به مهمونی تولد دوم رفتم. خلاصه، میم استوریم رو ریپلای زد و گفت که elder wand رو داره، و بهم تعارف کرد. کوتاه حرف زدیم و فردا شب که شیفت بودم، شماره‌م رو گرفت و تماس گرفت و گفت که دم دره و برم امانتی رو تحویل بگیرم. هوا مه گرفته بود و از عروسی برمیگشت و با کت و شلوار و اور کت بلند ا روش و کراوات و همه‌ی اینا از دور میومد و چوب دستی هم دستش، داد و سریعا طی یکی دو دقیقه رفت:)) قرار شد با قهوه جبرانش کنم، که چندین بار زنگ زد و پیگیری کرد اما رو مود مناسبی واسه دیت نبودم. رفتم و سه ساعتی صحبت کردیم، دیت بعد رو رفتیم و ۵،۶ ساعت صحبت کردیم و ادامه و ادامه‌ی ماجرا. اومد سر شیفتم و برام قهوه آورد، تو ماشین منتظرم شد تا شیفت تموم شه و برا سیمبا عروسک و برا من پاستیل و گل گرفته بود.

ادامه پیدا کرد و دیدن های پشت هم و تصادف عجیبی که کردیم و قضایای بعدش و دعوای اول سر یک ماه و مهمونی دعوت شدنمون و جمله‌ی امشبش که اورثینکای روزم رو کمتر کرد، گف من برات هیچوقت عطر نمیگیرم چون جدایی میاره، و جزو قشنگترین جمله هایی بود که از کسی شنیدم:)) دارم دوستش داشته میشم و جالب ترش برام اینه که سختی های زیادی داره این داستان و اینسایت به قضیه دارم، و سختی و قشنگی ها رو کنار هم دوست دارم. امیدوارم که به صلاح و زیبا پیش بره برامون♥️

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳/۰۹/۲۱
من ِ ۲۱ ساله

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی