To my 30th

گرد مرگ پاشیدن؟ یا که من قند زیادی تو آب گل‌های نازنینم ریختم که شاخه‌ها خمیده‌ی خمیده شدن؟ اعتدال خوبه.

مامان کیک خونگی درست کرده بود و بیشتر از تموم کیک‌های بیرون بهم چسبید، عجیبه.

اگر بچه‌دار نشم و موهای موج‌دارش رو با انگشت نپیچم و فر نکنم چی؟

من سالها بچه دوست اما بچه نخواه، حالا خیلی بهش فکر میکنم. سیمبا هم بی‌تاثیر نبوده، عشقی که در من بوجود اورده تصورم رو به این موضوع حسابی تغییر داده، پلاس جنگ و اوضاع و امتحان.

غذای گربه‌ی خوش قیمت تری گرفتم که برا گربه‌های کنار خونه و اطراف دفتر بابا ریخته باشیم، انقدر قشنگ برام تعریف کردن که گربه‌ها چطور غذا رو میخوردن، که جور عجیبی دلم روشن شده و ادامه‌ش میدم.

ده روزیه اوضاع درسا خوب نیست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۰۴ ، ۱۱:۴۷
میم

 

سبز و صورتی و ابی و قرمز! حاضر شدم که بلخره بعد ماه‌ها دوستم رو ببینم، افتاب زده، امن و امون بنظر میاد انگار که اب از اب تکون نخورده، اما چی دارم میگم؟ سیل اومده، طوفان شده، گرداب یک عالم ادم رو داخل خودش کشیده..

چاووشی پلی میشه تو اسنپ و یک لحظه با شنیدن اهنگ تصمیم میگیرم افکار تو سرم رو رها کنم و بیرون رو نگاه کنم، بعد؟ دلم میخواد بنویسم. نوت‌ گوشی رو وا میکنم چون نمیدونم تا کی و کجا و چقدر میشه اینترنت داشت. راننده داخل کوچه‌ی برفی میپیچه و میگم جلوتر راه بهتر هستا، میگه اشکال نداره لاستیکای ماشین برای تو برف بودن اوکیه، میگم خداروشکر و میگه سلامت باشین!

شروع میکنم به نوشتن. به دو جمله‌ی قبل که رسیدم اهنگ عوض شده بود، خواننده‌ش رو نمیشناسم ولی خب فعلا ارومم. دلم می‌خواد بعد کافه بریم قدم بزنیم و برسم به اونجا که واسه سیمبا غذا بگیرم.

نوشتن خوبه، نوشتن زنده نگهمون میداره، حرفای زیادی دارم که برای بچه‌م یا بچه‌هام تعریف کنم، نوشتن یادم نگه میداردشون. یا شاید باقی بازماندگان و بچه‌ای که هیچوقت زاده نشد!

این روزا بیشتر راجع به بچه فکر میکنم! غریزه‌ست لابد، شرایط جنگی و ادمیزاد میخواست که ردی از خودش جای میذاشت. امتحان هم که مزید بر علت که دلت هر چیزی میخواد:)) 

دارم نزدیک کافه میشم. حرفی ندارم. افتاب میزنه رو لاک قرمز و ناخون کوتاهم. اب از اب تکون خورده و گرداب داره سعی میکنه بکشدمون داخل..

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۰۴ ، ۱۱:۰۵
میم

پای تلفن مسخره بازی دراوردیم و انقدر ادامه دادیم و با قهقهه خندیدیم که گفتم این همونجاست که بعدش یهو میتونیم بزنیم زیر گریه؟ و تایید کرد. حالا اومدم از کف خاکستریای روحی و جسمیم بنویسم که درد معده شب و روزم رو بی معنی کرده و هر لحظه‌ش سخت میگذره، که برای بالا اومدن گه گاهی گوگل و توانایی سرچ ساده ترین چیزها و اون هم بدون نتیجه‌ی خاصی ذوق میکنی که عه شد! که بعد به سختی کانفیگ پیدا کردن و یکی رو وصل شدن چندین دقیقه باید وایسی که تلگرام بالا بیاد، دانلود کردن فایل هایی که لازم داری بماند. که هربار توییتر رو وا میکنی فقط جونه که از دست رفته و دلت میخواد جونت درمیومد و این اوضاع رو نمیدیدی، که تو همه‌ی این خوشبختیا پی ام اس رو کم داشتی که مثل یه ابر بزرگ و چگال بغلت کنه و همه‌ی بارها برات سنگینتر شه.

به هانی میگم کاش یروز همگی بریم دورهم بشینیم زار بزنیم، تموم ادمای شهر. حقیقت اینه که از خیلی وقت تر پیش ها دارم روزام رو با مشقت میگذرونم و این وقتا میلیون ها برابر بیشتر.

دکتره به کسی گفته بود که چاقی مث این میمونه که همیشه یه گونی برنج همرات باشه، همینقدر انرژی بر و خسته کننده. درد معده‌م جوریه که انگار پونزده تا گونی برنج رو دوشمه و تو تموم یک سال فقط چندبار زمین گذاشتمش. 

پای تلفن به چی میخندیدیم؟ به گوینده، به اوضاع عجیبمون، به رویا پردازی راجع به مرگ و تموم شدن و راحت شدن.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۰۴ ، ۲۳:۳۲
میم

فاجعه‌ترین وقتیه که میتونستم سریال جدید شروع کنم، اما ریواچ گریز اناتومی حین انجام کارام تموم شد و شد آنچه شد، فصل یک دکستر تمومه و ای لاو ایت! 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۰۴ ، ۱۶:۱۵
میم

صبحه، نسبتا زود، سیمبا رو بغل گرفتم و بردمش جلوی پنجره، حین برف قبلی شوق زیادی برا دیدن دونه‌های برف درشت نشون داده بود. نرم تو بغلم مونده بود و خبری از تلاش واسه پریدن و رفتن یا هرگونه مخالفت دیگه‌ای نبود، اگر ساختمون روبرویی ساخته نمیشد هنوز بهترین ویو رو داشتیم، رودخونه‌ی دور، درختای دورتر، و زمینای صاف تا به اونجا. یه عالم کلاغ به صورت پراکنده رو زمین نشسته بودن، هربار یکیشون نزدیک تر به ما پر میزد و میپرید سیمبا با چشمای گرد شده تا اخر دنبالشون میکرد و دمش رو نه با حرص شکار بلکه اونطور که وقتی شیطنتش میگیره بازی بازی طور تکون میداد. وسطا دستش که رو دستم بود، یا زیر و پشت گردنش رو میبوسیدم و باز به دنبال کردن کلاغا تو پس زمینه‌ی سفید و سرد ادامه میدادیم. دوتا روباه رفتن پشت ساختمونی که خب اگر جای دیگه‌ای جز جلوی دید من بود خوشحال تر بودم، کلی منتظر شدم و دقایق زیادی بعد از اون سمت اومدن بیرون و در امتداد رودخونه راهشون رو ادامه میدادن، هرچی پیش میرفتن کلاغای اون حوالی رو دسته‌ای پر میدادن.

با خودم فکر میکردم همین دقیقا، همین زندگیای هست که میخوام. خونه‌ی جنگلی، دیدن دشت و درختا و آب و هواهای مختلف و پرنده‌ها و حیوونایی که میتونن باشن و نرم بوسیدن عزیزانم که باهم اونجاییم و قلبی که تند تند و برا دلایل سخت و یا اسون فشرده و غمگین نمیشه.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۰۴ ، ۰۸:۱۰
میم

میم اومده، رفتیم کافه‌ی همیشگی قبل‌تر ها، همون کافه که جای کافه‌ای اومد که توش اپیزود جدید گیم اف ترونز دیده بودیم و دفترچه به دست پلن استارتاپمون رو چیده بودیم و پاستاهاش رو دوست داشتیم و کولاکافی امتحان کردیم. 

اهنگ‌ها زیبا بودن، مود ما نه. اولش که از اوضاع ده روز گذشته صحبت کردیم و گریه کردم، بعد هم موضوعات دوست نداشتنی دیگه.

رفتیم لوازم‌التحریری نزدیک اونجا، سرمای فجیعی بود. برا جوجه پاک‌کن دایناسوری و دفترچه‌ی دایناسوری و هایلایتر حیوونی خریدم و داخل بگ بامزه‌ای که روش پیشی داشت گذاشتم، امیدوارم فردا ببینمش. واسه پسر هم خودکار گربه‌ای گرفتم:)) دلقک و وایکینگش رو برا برادرام گرفته بودم که دلقک رو خودم صاحاب شدم:"

رسیدم خونه، با الی صحبت کردم و دلم نمیخواد به زندگی برگردم، نه تنها درس، بلکه خود زندگی و نفس کشیدن و فکر کردن.

ثبت نام کردم، درس رو اما خوب پیش نبردم. نمیدونم چقدر در ادامه میتونم سیو د دی کنم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۰۴ ، ۲۲:۲۷
میم

تموم شب با خوابهای ناجالب سپری شد، خوابهای بد، خوابهای پر از استرس، خوابهای عجیب و تخیلی. یه الگوی تکراری تو خوابهام در رابطه با موضوعی وجود داره که غمگین کننده‌ست، حتی دلم نمیخواد بنویسم که بلکه الگو تموم شه و من هم یادم بره.

دیشب دلم میخواست بیشتر و بیشتر حواسم از همه‌چی پرت شه، اما بعدش و طول شب و صبح هنگ اورش رو هیچ دوست ندارم، تو شرایط ناپایدار و بی ثبات، وگرنه اگر بعدش راحت هزار ساعت بخوابی و بی دغدغه باشی خب قشنگ میشه دیگه. ولی باقی وقتا صبح رو همراه عذاب وجدان میگذرونم، نمیدونم چرا.

پیامکا برگشته، خب؟

امروز باید آزمون رو ثبت‌نام کنم.

باید به روتین کار و زندگی برگردم. بعد امتحان سه‌شنبه‌ی قبل افسار کار از دستم در رفته. شب اوضاع رو ثبت میکنم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۰۴ ، ۰۹:۴۸
میم

ده روزی بود که بخاطر معده سمت قهوه درست کردن نمیرفتم اما امروز که رفتم براش کلدبرو رو راه بندازم دوباره سیمبا اومد. یادم افتاد یه مراسمی داشتیم اینطوری باهم، تا صدای وسیله هارو میشنید بدو میومد رو صندلی و بعدم رو اپن، تو نزدیکترین جا بهم میشست و هر وری میرفتم کله‌ی گرد و چشمای ورقلمبیده‌ش میچرخید سمتم، اخر سر هم موقع ریختن یخا سرش رو میاورد جلوتر و بو میکرد و در محفظه رو میذاشتم، تو این مرحله جلوتر از من میدویید سمت اشپزخونه مخفی تا درو وا کنم و تو همون حین که دستگاهو میذارم اون تو، بدوعه بره زیر کابینتا قایم شه، اما اخرا یه دست سیمبا و یه دست دستگاه میرفتم داخل. امروز هم تکرار شد. میگن گربه یاد نمیگیره میگن فلانه میگن بهمانه، من اما این کانکشنی که داریم رو خیلی دوست دارم. این که کارای روتین انجام میدیم، این که به هر کسی جز من تاحالا فیف کرده، به این که خیلی وقتا میاد و کنارم یا پایین مبلی که نشستم میشینه و وصله بهم.

به جایی رسیدیم که مثل هزار سال پیش به دوستامون میگیم فایل فلان کتاب یا ویسو داری؟ بیام بگیرم.

دیشب که الی زنگ زده بود بهم که تا ۲۰ ساعت دیگه تموم میشیم و داشتیم شرایط رو اگزجره میکردیم، تموم ساعات پایانی رو پلن میچیدیم. میگفتم یه شب تا صب میشد رف تو خیابونا و معاشرت دسته جمعی و رقص و نور و خوشحالی! منظورم تو این شرایط نیست، وقتیه که واقعا بدونی به هر دلیلی ۲۴ ساعت دیگه زنده‌ای فقط.

تو همون حین بچه‌ها چای دم کرده بودن، اخر شب بود و نمیخواستم بخورم، اما حین صحبت تو یه لیوان کوچولوی قهوه‌ چای ریختم و شات مثلا اخر چای رو زدم.

بهش میگم بیا از این به بعد چند وقت یبار فکر کنیم واقعا ۲۴ ساعت از زندگیمون مونده و صحبت و فکر راجع بهش خوش میگذره:))) متاسفم برای وضعیت جوان ایرانی.

ولی خب نباید اینطور باشه که الی بگه میمیریم، بگم خب؟ همگی تموم میشیم دیگه، راحت.. چیزیه که دلم میخواد، تموم شدن به یکباره‌ی زمین. بی اندوه بازماندگان.

تنگ و گشاد شدن کانال نخاعی و تروما به اون قسمتا رو میخوندم و اینطور بودم که چرا انقدر پیچیدگی؟ چرا پوشال نریختی داخلمون که انقدر بیماریهای عجیب نباشه؟ که مثلا صبح تا شب گذروندنم انقدررر سخت نباشه؟ هر روز یک پروژه‌ی سنگینه تقریبا. 

محتواها غمگینن و ناامید. خودم؟ اونقدرا موقع نوشتن غمگین نبودم، قرصاست؟ شرایطه؟ تا حدی ایمنم کرده جز به درد و غصه‌ی از دست رفته‌ها و درد صبح تا شبی و مزمن معده‌م.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۰۴ ، ۱۴:۵۴
میم

داشتم دوش میگرفتم و همین طور که شامپوی رو موهامو میشستم بوهای مختلف این چند روز به مشامم میخورد، بوی کرم موهای مختلف و فوم فر کننده(چون هر روز باید موی فر رو خیس و دوباره با مواد استایل کرد) و بادی اسپلشی که نباید اما به موهامم میزنم، بوی عطری که از بغل ناشی میشه، بوی عطر داداشه که همین نیم ساعت قبل تر گفتم بیا ببینم این جدیده و چیه.

یادمه وقتایی که علی‌کافه زیاد میخوردم تماما موهام بوی اونو میگرفت، و البته urine ادم.

جالبه ولی واقعا همه‌ی اینا جدا جدا حس میشد، شاید هم بی اینترنتی داره توهم زده‌م میکنه.

گمونم طی سه چهار هفته‌ی گذشته هر وقت کم آوردم، کلافه بودم و یا داشتم خفه میشدم، چپیدم زیر دوش آب گرم، حتی هر روز، حتی روزی دوبار.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۰۴ ، ۲۲:۵۵
میم

دیشب دیر خوابیدم، سریال مسخره‌ای که تو این روزا گیرم اومده بود رو میدیدم، برای همین هم آلارم رو برای یک ساعت دیرتر ست کردم که بیشتر بخوابم، اما حتی یک ساعت زودتر از روزای عادی بیدارم کردن که فشار مامان بالاست و حالش خوب نیست. اومدم بالا، یسری قرص و اینا بهش دادم و منتظریم ببینیم چی میشه. بیمارای تو درمانگاه بودن با سلیطه گری میتونی بهشون مسلط شی و قبولت کنن و اروم بگیرن، برا مامان نمیشه! مصلحتی میتونی فشار و علایم رو بالا و پایین بگی که اروم شن بدون استرس و بعد اخر سر اصلاح کنی، مامان الرت تر از این حرفاست، خلاصه که اینجا کنار مامان دراز کشیدم و منتظرم اروم شه. این وقتا فکر میکنم که دلم نمیخواد یه قدم و یه شهر هم از خونه دور شم.. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۰۴ ، ۰۹:۳۵
میم