To my 30th

یک پنجم انتهایی قهوه م‌ رو سر کشیدم و یادم افتاده که کاش چراغ اتاق رو خاموش میکردم ولی چون نشستم و توان بلند شدن ندارم همینطور باهاش سر میکنم، نمیدونم اثر قهوه بوده یا مریضای عجیب غریب که تا الان اثری از خوابالودگی ندارم. تعداد مریضا تازه ۱۰۰ تا شده اما خب شب شلوغ و بدی گذشته، مریضا مورد دار بودن، چند دقیقه قبل هم همون اقایی که میگفت چرا امپول بچمو اسپیره نکردین، برگشت با هول و ولا که بچه م اونقدر گریه کرده از گلوش خون اومده، چیزی نخورده و دفع نداره، ویزیت رزیدنت زدم و کمی و هول و ولا برم داشت و با نرسا صبت کردم و حالا نشستم تو اتاقم.

دلم برای وبلاگ نوشتنایی که منتظر کامنت بودی و عددای کنار نظرات ذوق زده ت میکرد و با بقیه وبلاگا تبادل داشتی تنگ شده، کانال و تلگرام کیف نمیدن.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۰۱ ، ۰۶:۴۹
من ِ ۲۱ ساله

حدودای 11 بود که کامل بیدار شدم. باید میرفتیم سمت خونواده پدری که 20 دقیقه ای فاصله داره. کمی غر زدم و اخر قرار شد که خونه بمونم. شدیدا نیاز به یه روز تنها تو خونه داشتم. شروع کردم کودا رو دیدن و میوه خوردن و اسه اسه برنج واسه ناهار خیس کردن. عاشق این غذاهای تند و ادویه ای و رنگی اینستام و سعی کردم چنین چیزی از اب درارم. بد نشد. ترکیب حبوبات و فلفل سیاه و عصاره و اب لیموی تازه فوق العاده ست.

تا ناهار دم بکشه دوش گرفتم و بعد ناهار خوردم و کودا رو تموم کردم. باز همزمان فیلم دیگه ای دیدم و لباسای کف اتاق رو تا کردم و چای دم کردم و تو سکوت چای لیمویی خوردم. ساعت چهار و نیم عصره و الردی از روزی که گذشته احساس رضایت میکنم. با کس خاصی حرف نزدم و ارتباط خاصی با دنیای بیرون نداشتم اما بدم نمیاد که اخر شب یه دوری تو خیابونا بزنم و حس و حال عاشورا و محرم بگیرم. دیروز که تماما شیفت بودم و حتی تاسوعا باعث نشده بود مریضا یخورده کمتر بشن.

هر چی عروسکای رو تختم بیشتر میشن بیشتر کیف میکنم. گمونم جدی جدی هنووز باید برا عروسک خربدن پول کنار بذارم توی این سن.

دلم میخواست امسال تولد بگیرم و رقص و جمع دوستام و داشته باشم اما فکر نکنم بشه جمع و تولدی که میخوام به نحوی که میخوام برگزار شه و جور دیگه ش هم هزینه ی زیادی رو میطلبه.

فردا صبح وقت لیزر دارم و قبلش کار اداری دارم و شب هم که شیفتم. فعلا سعی میکنم صبح رو ایگنور کنم.باید بشینم حساب کتاب کنم و ببینم چی برام میمونه برا خرید لباس و لوازم ارایش و شامپو و اینجور چیزا. باید اعتراف کنم که زیادی اصرافگر و بی سلیقه م.

 

حالا ساعت  20.18 هست و کمی درس خوندم که خب درس هم نمیشه اسمش رو گذاشت و خیلی کمتر با بچه ها حرف زدم و منتظرم خونواده برسن تا شاید بعدش یخورده تو شهر دور بزنم. هوا پاییزی و غمگینه و لیترالی خودمو تو دستام رو هوا نگه داشتم که چیزی تکونم نده. هر چیزی میتونه غم سنگین روی دلم رو بیدار کنه. سالها پیش تو حیاط مدرسه برا ال میخوندم از رو نوشته م که عشقه که ادم رو زنده نگه میداره. عشق به هر چیزی که جون داره یا بی جون. جسم داره یا نه. و حالا بیشتر از هر وقت دیگه ای اون صحنه تو سرم تکرار میشه و روزگاری که حس میکنم به تعلیق میرسن یا رسیدن.قبل تر تو قید و بند ننوشتن بعضی چیزها اینجا بودم اما حالا کمتر و خب بیشتر میتونم بنویسم اما هنوز کلی چیز هست که هیچ اپری ازش اینجا نیست و دارم برای من بعد ها سانسورش میکنم. من 21 ساله اینجا رو شروع کرده بود و حالا تا دو ماه دیگه و البته کمتر 26 رو تموم میکنم. سنی بود که تو سرم باید دستاورد های بیشتری میداشتم اما ندارم و از سمت دیگه و نگاهم به بقیه هنوز جا دارم. دلم میخواد تا اخر امسال رزومه خوبی برا خودم بساز و کنارش هم اطلاعاتمو زیاد و زیاد کنم و پزشک خوبی باشم. کیف زیادی داره دایره اطلاعات بیشتر داشتن و مریضایی که گاهی پیش میاد که میگن دفعه پی هم داروهای شما خوبم کرد. و خب خلافش که یارو دم در به بقیه میگفت این دکتر بدرد نخوریه. از این که دو نقطه گیرم نمیاد تا دوتا پرانتز بسته جلوش بذارم هم بدم میاد.

مامان گفت راه افتادن و اینجا هم تاریک و بادیه و شاید یخورده دیگه ویس گوش بدم و نوت بردارم تا برسن.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۰۱ ، ۱۶:۴۱
من ِ ۲۱ ساله

اومدم همینطور و بی موضوع بنویسم که چشمم به پست قبل خورد و خب لازم دیدم اپدیتی ازش بذارم.

نوشته بودم که وقت کراتین و لیزر گرفتم و زبان و رانندگی هم در دست اقدامه اما خبببب قضایا به اینجا رسید که یه جلسه زبان ست کردیم و تا خود شب استرسشو کشیدم اما خب کنسل شد و فعلا وقت دیگه ای ست نکردیم. رانندگیم کمتر شده اما خب تا بیمارستان با بابا میرم و میام ولی تنها جایی نرفتم. کراتین کردم و روزای اول دودل بودم اما حالا دوسش دارم. اکستنشن مژه کردم که بسیااار مورد علاقمهlaugh و خب دیگه دستاورد خاصی نداشتم. عروسیا تموم شدن. دال رفت و جمع چهار نفره ی اون شبمون برام دلتنگی برانگیزه.

از هفته اول تیر به بعد و بعد اتفاقاتی کهشت سر هم برا داداشا افتادن منم چندین درجه پایین تر اومدم و تقریبا هیچی سر جاش نیست. نمیدونم قراره به کدوم سمت بره اما صبحا به زور بیدار میشم و خودمو از تخت میکشم بیرون. به خصوص صبح امروز و بعد این که خودمو باز تو معرض ضعف قرار دادم.از وزنم بگممم که به نقطه ارومی نسبتا برام رسیده که خب کاش تنبلی نکنم و اینبار رژیمم رو با ورزش ادامه بدم. فعلا که بعد عروسی هیچ رژیم جدی ای رو نتونسم پیش بگیرم. همگی یه روز درمیون بودن.

حالا هم باید باز خودمو از رو تخت بلند کنم و دوش بگیرم واسه رفتن سمت مقصذ احتمالی.

دو سه روز پیش به نون میگفتم که دلم چقدر اون مقصد رو میخواد اما خب نه با این حال و این جمع و این برنامه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۰۱ ، ۱۰:۲۲
من ِ ۲۱ ساله

اون تایمی از شبه که جون کندنام رو انجام دادم و خسته دراز میکشم روی تخت، حالا فکر نکنید خیلی جون کندن عجیبی در کار بوده، نه، سر و کله زدنای ذهنیم رو میگم. نمیدونم نیو یر رزولوشن نوشتم برا خودم یا نه و اینکه کجاست حتی:)) اما تا اینجا کارای خوبی پیش بردم و زیبا بوده واسم، شروع زبان خوندن و تعیین سطحی که همون تایم هم بهم کیف داد پس از سالها حرف نزدن، رانندگی ای که تنها نه هنوز اما تا وسطای شهر و تایمای شلوغ رفتم، رژیمی که پس از مدت‌ها شروعش کردم و سفت و سخت نبوده اما یک ماهیه دارمش و تا حدودی سر و سامون دادن روابط.

از وقتی یادم بوده، حتی وقتی ۶۵ کیلو بودم و باریک:)) درگیر لاغر شدن بودم و اذیتم میکرده، حالا ۶۷ شدن آرزوعه واسم:))

برا پس فردا وقت کراتین گرفتم و اینم یه تغییر دیگه بلخره، قیمت مناسب و عجیبی داشت:)) گفتم حالا که اینطوره باقی پولی ک واسش گذاشته بودم رو کیف خوشگل رنگیه رو بخرم، دیدم تو کتگوری kids عه و سرخورده شدم:)) زیباترین بود ولی.

برم برا سریال آبکی و آخر شبیم.

وووو آخر سر هم وقت ویزیتی که از دکتر پوست گرفتم و میخوام که لیزر رو شروع کنم. گود جاب مهسا جانم:))

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۰۱ ، ۲۳:۴۹
من ِ ۲۱ ساله

شیفت صبح و دیالیزم و شب تا ۳ خوابم نبرده، تا حالا ۸ تا مریض دیدم و با قلپ؟ قلپای قهوه ی خیلی خیلی تلخ کاراملی دارم سر میکنم، سردرد دارم و به امید این که زودی ۲ شه و غذا سفارش بدم دارم سر میکنم.

اول اسفند بود که میخواستم فکر کنم با ماهم چیکار کنم و حالا نهم شده، همینقدر زود. تموم چیزی که میخوام شاید استیبلیتی و کاهش وزن باشه که عجیب به این کاهش وزن دوباره نیاز دارم، خیلی بیخودی اجازه ی برگشت بهش دادم. خوابم میاد و‌ حتی هوای تازه نمیخوام، ترجیحم بازگشت به تختم بود. بریم ببینیم چی داره ادامه روز، ببینیم اسفند واسمون ثبات، مچوریتی، لاغر شدن و کمی گرامر یاد گرفتن داره؟ حتی تا حدودی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۰۰ ، ۱۰:۱۲
من ِ ۲۱ ساله

۲۵ سال گذشت و اونقدری که میخوام چیزها عوض نشدن، دیدن یوفوریا از کانال میلو و اسم قشنگی که داره شروع شد اما فکری تو سرم انداخت که خوبه که دیدمش و حتی نیازی به دیدن ادامه ندارم. یعنی ممکنه این ماه خودم رو جمع و جور کنم و یه من قوی بشم؟ ینی ممکنه ۴ سال بعد فقط چیزهایی که به اقتضای مسیرم پیش میرن رو نداشته باشم و فراتر داشته باشم؟ زندگی تنهایی و سختی کشیدن چه شکلیه؟ با یه هفته شروع کنیم؟ درد بکشیم اما ققنوس شیم؟:)) این تیکه ش مزخرف بود حالا، ولی دارم بهش فکر میکنم. با یه هفته شروع کنم و ببینم کجا و چطور پیش میره، یه سری چیز هارو نمیشه تغییر داد و هرچقدر مستاصل باشم براش و جونم دربیاد کاریش نمیشه کرد، بقیه رو که میشه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۰۰ ، ۱۷:۴۰
من ِ ۲۱ ساله

ساعت ۵:۲۴ بامداده و من‌ سر کارم، اینطور مینویسم که برام جا بیافته که دارم کار میکنم و نه کشیک اینترنی:))

گوش و چشم شیطون کر، آرومه، پیک رو پشت سر گذاشتیم، وسط تایپ کردن چندتا مریض ویزیت کردم اما خب فعلا تمومه و چراغ خاموش و پنجره بازه.

اگر از روزای آشوب نوشتم، ثبت این صحنه هم خالی از لطف نیست.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۰۰ ، ۰۵:۴۰
من ِ ۲۱ ساله

نمیدونم چرا به یکباره نفسم تنگ شده و قلبم رو به ترکیدن و پاچیدن رفته؟

این روزها مثل خیلی روزهای دیگه ی زندگیم داره به احساس عدم امنیت و غر زدن و تنبلی و هیچ کردیتی به خودم ندادن میگذره، دلم میخواست به پی وی دوستی پناه میبردم و میگفتم قلبم داره میترکه، گریه میکردم اما نمیکردم، اما ننمیشد، نشد.

پی ام اسم، روابطم با اطرافیان به مسخره ترین شکل ممکنه و هررر چیزی بهم ریخته ست هر چیزی.

خواب شب ها واسم سخت شده، یچیزایی یادم میاد اما کی میدونه رویاست یا واقعیت؟ اصلا کی گفته اسمشون رو باید رویا گذاشت؟

خواب شبها سخت شده، مثل کاری که به اجبار باید انجامش داد، سخته برام خواب عمیق و دلچسب داشتن، شاید باید دور شم از بچگی و نظمی بدم بلکه بهتر شه، شاید بدنم کارهای تینیجی رو نمیکشه و هشدار بزرگ شدن میده.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۰۰ ، ۰۲:۴۰
من ِ ۲۱ ساله

درسته که پی ام اسم ولی تا به الآن آروم بودم و حسم به شیفتا و مریض دیدن مثل قبل سنگین نیست. شاید بخاطر اینه که روزای آخر اینجاست؟ نمی‌دونم.

دراز کشیدم روی تخت، قرصامو خوردم و قرص و امپولای این چند روز باعث شده مریض دیدنم فرق کنه و خب آدم می‌مونه بین عوارض زیاد تر و بهبودی زودتر کدومو انتخاب کنه، اما اگر خود من بودم؟ بهبودی زودتر.

تموم دیشب رو بینیم میسوخت و چقدر قدر ماسک زدن رو بیشتر میدونسم:))

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۰۰ ، ۱۰:۳۵
من ِ ۲۱ ساله

دلم میخواد بشینم پشت سیستم و تق تق دکمه های کیبورد حین نوشتن باشه اما انقدری او سی دی هستم که نتونم به کلیر هیستوری اعتماد کنم. دراز کشیدم روی تخت و بله امروز میشه یک ماه که از شروع طرح میگذره.

حسای بالا و پایین زیادی دارم، ثابت نمیشن. امشب که برسم خونه تا فردا شب می تلیم دارم جز دو سه ساعتی که میخوام با ال بگذرونم، لازمه باقی رو خلوت کنم. هربار اینجا راجع به چیدن اتاق پایین مینویسم اما هیچی ب هیچی:)))) کاش شروعش کنم. دوس دارم گلای خشک شده رو بچینم یه ورش.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۰۰ ، ۱۲:۴۴
من ِ ۲۱ ساله