یک ماهی میگذره که با میم آشنا شدم، به طرز قشنگ و جادویی ای. با تیشرت هریپاترم از یه مهمونی که اونجا رفتنم هم عجیب بود استوری کرده بودم، عجیب چون معده درد شدیدی داشتم و مهمونی عصر رو سریعتر برگشته بودم و از زیر سرم به مهمونی تولد دوم رفتم. خلاصه، میم استوریم رو ریپلای زد و گفت که elder wand رو داره، و بهم تعارف کرد. کوتاه حرف زدیم و فردا شب که شیفت بودم، شمارهم رو گرفت و تماس گرفت و گفت که دم دره و برم امانتی رو تحویل بگیرم. هوا مه گرفته بود و از عروسی برمیگشت و با کت و شلوار و اور کت بلند ا روش و کراوات و همهی اینا از دور میومد و چوب دستی هم دستش، داد و سریعا طی یکی دو دقیقه رفت:)) قرار شد با قهوه جبرانش کنم، که چندین بار زنگ زد و پیگیری کرد اما رو مود مناسبی واسه دیت نبودم. رفتم و سه ساعتی صحبت کردیم، دیت بعد رو رفتیم و ۵،۶ ساعت صحبت کردیم و ادامه و ادامهی ماجرا. اومد سر شیفتم و برام قهوه آورد، تو ماشین منتظرم شد تا شیفت تموم شه و برا سیمبا عروسک و برا من پاستیل و گل گرفته بود.
ادامه پیدا کرد و دیدن های پشت هم و تصادف عجیبی که کردیم و قضایای بعدش و دعوای اول سر یک ماه و مهمونی دعوت شدنمون و جملهی امشبش که اورثینکای روزم رو کمتر کرد، گف من برات هیچوقت عطر نمیگیرم چون جدایی میاره، و جزو قشنگترین جمله هایی بود که از کسی شنیدم:)) دارم دوستش داشته میشم و جالب ترش برام اینه که سختی های زیادی داره این داستان و اینسایت به قضیه دارم، و سختی و قشنگی ها رو کنار هم دوست دارم. امیدوارم که به صلاح و زیبا پیش بره برامون♥️